+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 22:18  توسط سحر
|
یکمی بگی نگی دلم گرفته اصلاانگار دچاردوگانگی شدم انگاردیگه خونه که میام خوشحال نیستم نمی دونم چم شده .....................................؟؟؟؟!!!!
امشب اومدم رشته تکمیلیا رواز تو سایت سنجش ببینم اما انگاراز ته دلم راضی نیستم انگار که دیگه به دانشگاه شهرکرد وبچه های خوابگامون عادت کردم خیلی باحالند بچه های خوابگامونو میگم
درس مرسم که فعلابی خیال انگار به ما درس خوندن نیومده

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 21:9  توسط سحر
|
سلام
سلام سلامی بدون جواب تویه یه وبلاگ قدیمی گرد گرفته که فقط خودمم وخودشه منم شاید برا خودمم وخودش (وبلاگم) مینویسم
نمیدونم چرایهو دلم خواست یه سر به وبلاگم بزنم یه چیزی بنویسم
بعد از چند ماه ..........
نمیدونم چراحالاکه دارم اینا مینویسم یکم ناراحتم نمی دونم چرا شاید به خاطر خواهرم باشه
قبل از اینکه اپ کنم تو وبلاگش بودم وآپ جدیدشاخوندم کاش فک نمیکردچون ۲ سال ازش کوچیکترم بچه ام....
اگه یکم به حرفام گوش کرده بود شاید حالا این وضعش نبود هنوزم که هنوز فک میکنه چون تا حالا عاشق نشدم نباید چیزی بگم
بگذریم
اصلا به خاطر خودمم ناراحتم اگه یکم فقط یکم بیشتر درس خونده بودم الان دانشگاه اصفهان بودم نمی دونم چرا شهرکردا دوس ندارم خوب خدایش به قشنگی اصفهان نیس
آره بلاخره تموم شد خوب یابد منم شدم دانشجوی ریاضی کاربردهای شهرکرد به قول خواهربزرگه من حق گله ندارم چون همینم که آوردم کار خدا بوده نه تلاش خودم
فردا شنبه اس باید برم خوابگاه
آقا امیر شرمنده اگه به وبلاگت سر نزده میرم ان شا... ایندفعه
میدونم دیگه اینجانمیای اما خوب....
راستی باور کن خبری نیس
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 22:18  توسط سحر
|
بلاخره تموم شد اما خوب چه جوري تموم شدم مهمه منم به يه نتيجه مهم رسيدم اينکه يه بچه درس نخون خودشم بکشه درس نمي خونه که نميخونه يعني نميتونه که بخونه
ميگي نه يکيش خودم اولش همه چي خوب به نظر ميرسيد اما خداميدونه که فقط يه ماه بود
خيلي دلم ميخواست تواين چندماه آپ کنم اماخوب حسش نبود الانم که بايديه وبلاگ تکوني حسابي بکنم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 12:15  توسط سحر
|
به که باید دل بست
به کجا باد رفت
به که باید پیوست
به امینی که امانتدار است
به دیاری که پرازدیوار است
یا به افسانه ی دوست
گریه ام میگیرد گریه ام میگیرد
چه کسی می گوید ک گرانی اینجاست
دوره ی ارزانی است
که شرافت ارزان
تن عریان ارزان
ودروغ از همه چیز ارزان تر
آبروقیمت تکه تکه ی نان
وچه تخفیف بزرگی خورداست
قیمت هر انسان
سلام دوستای گلم شرمنده تورو .خدا اینقدرکمتر بهتون سرمی زنم آپ نمیکنم
دیگه واقعا وقتشا نداری
دیگه بدتر این که بشینی مثل بقیه بخونی بیخیال وبلاگت شی اما ترازت بشه۵۲۰۰
دیگه نامید شدم فک میکنم خودمم بکشم رتبه ی کنکورم بشه۱۰۰۰۰
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:53  توسط سحر
|

آدمک اخردنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خرنشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو
تنهاست بخند




اینام عکسای علی کوچلومونه
(خواهر زادم)خیلی دلم براش تنگیده
یه ماهی هست که ندیدمش 
آخه اصفهان کجاوبوشهر کجا 
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:39  توسط سحر
|

دهقان پیر با ناله می گفت:ارباب آخر دردمن یکی دوتا نیست
با وجود این همه بدبختی نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
وچشمان تنهادخترم را چپ آفریده دخترم همه چیز رادوتامیبیند
ارباب پرخاش کرد که بدبخت چهل سال نان مرا زهر مارمی کنی
مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است
گفتم چرا ارباب دیدم...اما...چیزی که هست دخترشماهمه ی این
خوشبختی ها را دوتا می بیند...
ولی دخترمن این همه بدبختی را.
کارو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:1  توسط سحر
|

به تو ای دوست سلام
حالت آیا خوب است؟
روزگارت آبیست؟
همه ای اینجا خوبند
نیلبک می خواند
قاصدک می رقصد
دریاآرام است بادعاشق شده است
وکسی هست دراین خاک غریب که به یادت جاریست
فقط اومدم آپ کرده باشم هرچی فکرمیکنم چیزی برا نوشتن ندارم 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:53  توسط سحر
|
سلام
سلام دوستای گلم امشب بلا خره شماره طباطبایی رو گیرآوردم
ولی حالاحالاها نوبتم نمیشه که برم پیشش
شاید ماه آخر پاییز این یکی خیلی خوبه
بعدشم با پرسش و تحقیق تصمیم گرفتم همین فردا برم واسه آزمونای کانون
ثبت نام کنم
فقط خدا کنه که همین اراده برا خوندن باهام بمونه امروز از مدرسمون زنگیدن پرسیدن چی آوردم
منم گفتم هیچی
کاش لا اقل گفته بودم فزیک دانشگاه آزاد روآوردم
خوب بلاخره اونم واسه خودش دانشگاس دیگه
راستش اومده بودم که خاطره بنویسم اما گفتم یه آپ کوتاه خوبه
اینم یه شعر خوشکل واسه همتون این از اون شعراس که من خیلی دوس دارم 

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هرکسی
گفته اند از نی حکایت هابسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگارقصدجنگ داشت
گویی ازبامن نشستن ننگ داشت
عاشقم من بس هیچ انکار نیست
بیک باعاشق نشستن آرنیست
کاراوآتش زدن من سوختن
دردل شب چشم بر در دوختن
من خریدن نازاونفروختن
بازآتش دردلم افروختن
سوختن درعشق را ازبرشدیم
آتشی بودیم وخاکستر شدیم
ازغم این عشق مردن باک نیست
خون دل هرلحظه خوردن باک نیست
گفتمش آرام جانی گفت نه
گفتمش شیرین زبانی گفت نه
گفتمش نامهربانی گفت نه
می شود یک شب بمانی گفت نه
دل شبی دورازخیالش سرنکرد
گفتمش افسوس اوباورنکرد
دل سپردن دست اودیوانگیست
آه غیرازمن کسی دیوانه نیست
نیتش ازعشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:4  توسط سحر
|
من نمی دونم چرا اسم وبلاگم رو گذاشتم خاطرات یه بچه درس نخون
دیگه حال خاطر نوشتن ندارم نمی دونم شایدم پیش نمیاد من که به هر حال دارم سعی می کنم از مبایل گرفته تا کامیوترا بزارم کنار و مثل بچه آدم درس بخونم می خوام سال بعد دهن همه به خاطر رتبم باز بمونه یعنی می شه خدای من یعنی می شه منی که هیچ وقت واسه مادیات دعا نمی کردم دیگه شبای قدر بی خیال شدم ازت یه رتبه خوب کنکور خواستم اینم واسه خودش یه جور رسیدن به معنویات
حالام تا بیام گواهی نامه بگیرم یه 10-15 روز طو.ل می کشه دوس داشتم بعد ماه رمضون شروع کنم به خر زدن
فردا باید زنگ بزنم کیوانفر وقت بگیرم برا مشاور ه درسی وبر نامه ریزی نمی دونم شاید از مدرس یا طبا طبایی وقت بگیرم اصلا نمی دونم دیگه هیچی نمی دونم
بی خیال ............
میگم چقد دنیای بچه گی و بچه ها قشنگه چند شب پیش من وخواهرام رفتیم خونه یکیشون شبم موندیم تا سحر از بچگی گفتیم وخندیدیم
چه شیطنتها که نمی کردیم خوبه آدم یه وقتایی برگرده به گذشتش
جالبتراینکه به خاطر دنیای بچگی 2تا بچه اونقد خندیدیم که خدا می دونه دنیای محمدو عباس 2تا بچه خواهرام ما تویه اتاق بودیم اونام تویه اتاق دیگه دیدیم صداشون میاد حالاجالب اینجاس تا یکی میرفت اتاقشون خودشونا به خواب میزدن مام از سر فوضولی یه مبایل بالا سرشون جا ساسازی کریم محمد که مثل همیشه خودشا علامه ی دهر میدونست وعباسم سوال می کرد
آدم چه جوری درس شده شهاب سنگ چیه ....
محمدم جوابشو می داد اما یه دروغایم وسطاش غاطی می کرد می گفت یه بار یه شهاب سنگ اومد کنار پنجره خونمون خونمون اینقد روشن شد بعدشم.....مارو بگی ترکیدیم ازخنده البته اینم بگم علمیاشا درس می گفت
که آخرش عباس گفت خوب دیگه می شه بخوابیم سوال نپرسم مارا بگومردیم از خنده فهمیدیم آقا محمد طبق معمول دنبال یه گوش بیکار می گشته و از عباس می خواد ازش سوال بپرسه عباسم که دیگه سوال نداشت پرسید گلدون چه جوری درست شده آخرش اونا خوابیدن اما حرفای خانوما هیچ وقت تمومی نداره

پی نوشت-1 شرمنده شرمنده که اینقد آپام طولانیه می دونم هیچکی حال وحوصله آپای طولانی رو نداره اما من این وبلاگم رو وقت واسه همین درس کردم که بنویسم بدون هیچ محدودیتی دونبال دوست زیادیم نمی گردم شاید وبلاگها ی قبلیم این جور نبودولی به جرات می تونم بگم اینجوری که واسه خودت بنویسی خیلی قشنگتره حتی اگه نوشته هات برا کسی قشنگ نباشه
من این جا دنبال دوستایی می گردم که همیشگی باشن حداقل تا وقتی که اینجام می خوام باهاشون زندگی کنم......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط سحر
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:9  توسط سحر
|
امشب قید خاطره نوشتنو زدم یه شعر خوشگل می ذرام من خودم عاشق همچین شعراییم این شعرام عاطفه یکی از دوستام برام تو دفتر فزیک 3نوشته بود
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم
توچسان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من ازکوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهام
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
توندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو نیستم دگر از پای نشستم
گویا زلزله آمد گویا خانه فرو ریخت سر من
بی تومن در همه ی شهر غریبم
بی تو
هیچ کس نشنود از این دل شکسته صدایی
بر نخیزد از مرغک پر بسته نوایی
توهمه شعر وسرودی تو همه بود نبودی
چه گریزی زبرمن که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل
باتوهرگز نستیزم
من یک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم

این عکس بامز هام عاطفه تو دفترهندسم کشیده
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:57  توسط سحر
|
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:20  توسط سحر
|
یالطیف
امروز اولین مطلبم رو تو چهارومین وبلاگم میذارم اینیکیش روخیلی دوسش دارم
یهو دیشب تصمیم گرفتم درستش کنم واز خاطرات 4 سال قشنگ زندگیم بنویسم
4سالی که لحظه به لحظه آرزوی تموم شدنش رو داشتم اما حالا...........
4 سالی که کاملا زندگیما عوض کرد. 
4سالی که همه کاری کردیم جز اون که بایدمیکردیم درس خوندنومیگم البته خوب امسالم نتیجشو گرفتم با یه رتبه خوشکل

قصه بر می گرده به 4 سال پیش وقتی که توی مدرسمون ازبین همه ی هم کلاسیا 2 نفر تصمیم گرفتن واسه ورودی یه مدرسه ای شرکت کنندواز بین اون دونفر که یکیش من بودم یه نفر قبول شد که اونم من بودم 
یادش بخیر4 سال پیش شب پنج شنبه بود یادمه داشتم شبکه یک یه فیلم سینمایی که درمورد جنگ آمریکا با ویتنام بودرو میدیدم که یهو بابایی اومدو با خوشحالی گفت
سحرورودی روقبول شدی منم که هیچ امیدی واسه قبول شدن نداشتم آخه هیچی نخونده بودم هیچی 
ولی خوب تو راهنمایم بچه زرنگه بودما
نه اینکه که خیلی خر خون
بودم نه درسا آسون بود فقط نمی دونم چی شد که یهو اینقدر تو دبیرستان افت کردم 
بگذریم خلاصه رفتم ثبت نام کردم وباقی قضایا که بماند واسه آپ بعدی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:32  توسط سحر
|